شعر

این هم آخرین شعر سال 87 تقدیم به تمام یاران  از جواد اسماعیلی

ز دودیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی 

همه شب نهاده ام سر چو سگان به آستانت 

که رقیب در نیاید به بهانه گدایی 

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید 

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی 

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است 

به امید آنکه شاید تو به چشم من درایی 

سر برگ گل ندارم  به چه رو روم به گلشن

که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند 

که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم 

چو به صومعه رسیدم هم زاهد ریایی 

به کدام مذهب است این  به کدام ملت  است  این

که  کشند عاشقی را  که تو عاشقم چرایی

در دیر می زدم من که ندا زدر  در آمد

که درآ  درآ  عراقی  که تو خاص  از  آن مایی

امیدوارم سال پیش رو برای تمام عزیزان سالی پر از 1. سلامت عقل 2. سکوت 3. ساده زیستن 4.سپردن دل به خدا 5.  سپاسگزاری 6. ساختن درون خود  7.سعادت باشد به امید دیدارتان در سال جدید یا علی مدد

   + جواد پوراسماعیل - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

شعر همای

به گرد کعبه  می گردی پریشان

که وی خود را درآنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم

در اینجا باده مینوشی

درآنجا خرقه می پوشی

چرا بیهوده می کوشی

در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمی دانم چه پنداری

در اینجا همدم وهمسایه ات در رنج وبیماری

تو آنجا در پی یاری

چه پنداری کجا وی هست ومی خواند چنین کاری

 

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند

چه دیداری که جز دینار ودرهم از شما سفتن نمی داند

بدنبال چه می گردی که حیرانی

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی

 همای از جان  خود سیری که خاموشی نمی گیری

لبت را چو لبان فرخی دوزند

تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هزاران فتنه انگیزد

تو را بر سر در میخانه آویزند

این هم شعری از سعید جعفر زاده که قضاوت و حلاجی آن با خوانندگان امیدوارم نظر بدهید

   + جواد پوراسماعیل - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

میلاد پیامبر

تا شب بی پناه شد

نوری از گرد راه پیداشد

پرده ها  ابرها که پس رفتند

طاق ابروی ماه پیدا شد

بین بیراهه های سر در گم 

ناگهان شاهراه پیداشد

سنگ بودند چشم ها ناگاه 

جذبه آن نگاه پیدا شد

ماه من لحظه ای غروب نکرد 

گاه پنهان و گاه پیدا شد

شعر جاری شد و تبسم کرد

آسمان با زمین تکلم کرد 

چشم در اشتیاق و حیرت سوخت 

سایه آتش گرفت و ظلمت سوخت 

گیسوانش  که شد رها در باد

جنگل آغاز شد و به راه افتاد 

چشم هایش پر از صداقت صبح 

گیسویش داستان یلدا بود 

حسن یوسف شکسته در رویش 

بر لبانش دم مسیحا بود 

آیه آیه بشارت توحید 

جلوه لااله الا....بود 

این هم شعری از محمد حسین صفاریان به مناسبت میلاد پیامبر نور و رحمت تقدیم شما عزیزان .

   + جواد پوراسماعیل - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

شمس لنگرودی

خوب  حساب وکتاب ها دیگر روشن است معلوم می شود

مرگ هم

حساب وکتاب مشخصی ندارد

می ماند زندگی  

و حالا که دور همیم          خوب است بنشینیم و به تساوی 

تقسیمش کنیم 

این هم شعری از شمس لنگرودی از کتاب ملاح خیابان ها

   + جواد پوراسماعیل - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

قصه کوتاه

ای دل همه رفتند تو ماندی در راه

کارت همه ناله بود وبارت همه آه

کوتاه کنم قصه که این راه دراز

از چاه به چاله بود و از چاله به چاه

   + جواد پوراسماعیل - ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

کهربا

من نه خود میروم  او مرا می کشد

کاه سرگشته را کهربا می کشد

چون گریبان زچنگش رها می کنم

دامنم را به قهر از قفا می کشد

دست وپا میزنم میرباید سرم

سر رها می کنم دست وپا می کشد

گفتم این عشق اگر واگذارد مرا

گفت اگر واگذارم وفا می کشد.......

لذت نان شدن زیر دندان او

گندمم را سوی آسیا می کشد

سایه او شدم چون گریزم از او؟

در پی اش می روم تا کجا می کشد.

با عرض پوزش از تمامی دوستان ما هم فقط شعر دیگران را برای شما قرار میدهیم چون خودم آنقدر سواد ندارم  

شعر زیبا از ه.ا.سایه که استاد سیامک شجریان آن را خوانده استه.ا.سایه 

 

 

 

 

   + جواد پوراسماعیل - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧

نمای محض(شعر :رضا جعفری)

این شعری  از استاد ارجمند  رضا جعفریای شاه کشور  حسن  روی از گدا مپوشان

ما مبتلای هجریم رحمی به جرعه نوشان

ما هیئتیم وممکن هستی نمای محضیم

بر ما لباس واجب از مرحمت بپوشان

آیینه ایم اما خودبین وخودپرستیم

ما راببر زجمع زنگی خودفروشان................

دست دعا برآور بهرم دعا کن ای شاه

گردم فدای خاک پای عبا به دوشان

 برای  دیدن  وخواندن  تمامی اشعار  استاد  به لینک  پیوند (سواد آیینه )ماجعه کنید

 

   + جواد پوراسماعیل - ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

سرگردان

امروز نیز شعری از فاظل نظری

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم  

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم 

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم 

به غواصان بگو کافیست هر چه بی سبب گشتند 

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم 

زمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم 

که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد 

که من میمرم از این درد و درمانی نمی بینم 

 

 

 

   + جواد پوراسماعیل - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧