شعری در خاک(فاضل)

مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام ،هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی

درخت می شوم وشوق برگ بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید ،عشق گمشده ای است

که هرچه هست ندارم!که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من،شاید

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

 

   + جواد پوراسماعیل - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

الفبای درد(قیصر)

الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم،که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره دل

الف، لام، میم. از لبم می تراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

زدل بر لبم تا دعایی برآید

اجابت زهر یا ربم می تراود

ذ دین ریا بی نیازم،بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود

   + جواد پوراسماعیل - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

شمس لنگرودی(حکم)

روز

با کلمات روشن حرف می زند

عصر

با کلمات مبهم

شب

 سخنی نمی گوید

حکم می کند

   + جواد پوراسماعیل - ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

توصیه

یکی پیش شوریده حالی نشست

که دوزخ تمنا کنی یا بهشت

بگفتا مپرس از من این ماجرا

پسندیدم آنچه او پسندد مرا

   + جواد پوراسماعیل - ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸