مولانا

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت:؟«زین دریا برانگیزان غبار»

باز آن جاروب را زآتش بسوخت

گفت:«کز آتش تو جاروبی بر آر»

عقل جاروب ونگار آن پیر کار

باطنت دریا وهستی چون غبار

آتش عشقت چو سوزد عقل را

باز جاروبی ز عشق آید به کار

کردم از حیرت سجودی پیش او

گفت:«بی ساجد سجودی خوش بیار»

آه،بی ساجد سجودی چون بود

گفت:«بی چون باشدوبی خار خار»

گردنک را پیش کردم گفتمش:

«ساجدی را سر ببر با ذوالفقار»

تیغ تا او بیش زد سر بیش شد

تا برست از گردنم سر صد هزار

من چراغ وهر سرم همچون فتیل

هر طرف اندر گرفته از شرار

..........

خاک وآب از عکس او رنگین شده

جان بتازیده به ترک وزنگبار

روز رفت وقصه ام کوته نشد

ای شب وروز از حدیثش شرمسار

شاه شمس الدین تبریزی مرا

مست می دارد ز جام بی خمار

   + جواد پوراسماعیل - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸