شعر همای

به گرد کعبه  می گردی پریشان

که وی خود را درآنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم

در اینجا باده مینوشی

درآنجا خرقه می پوشی

چرا بیهوده می کوشی

در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمی دانم چه پنداری

در اینجا همدم وهمسایه ات در رنج وبیماری

تو آنجا در پی یاری

چه پنداری کجا وی هست ومی خواند چنین کاری

 

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند

چه دیداری که جز دینار ودرهم از شما سفتن نمی داند

بدنبال چه می گردی که حیرانی

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی

 همای از جان  خود سیری که خاموشی نمی گیری

لبت را چو لبان فرخی دوزند

تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هزاران فتنه انگیزد

تو را بر سر در میخانه آویزند

این هم شعری از سعید جعفر زاده که قضاوت و حلاجی آن با خوانندگان امیدوارم نظر بدهید

   + جواد پوراسماعیل - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧