سرگردان

امروز نیز شعری از فاظل نظری

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم  

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم 

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم 

به غواصان بگو کافیست هر چه بی سبب گشتند 

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم 

زمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم 

که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد 

که من میمرم از این درد و درمانی نمی بینم 

 

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
محمد رضا علیزاده باب تنگلی

سلام دوست من : وبلاگ جالب و پر محتوایی دارید استفاده کردم اگه فرصت کردید به من هم سر بزنید خوشحال میشم . موفق و پیروز باشید